فريد الدين العطار النيسابوري
107
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
روى بر خاكِ درت جان مىدهم * جان به نرخِ خاك ارزان مىدهم چند نالم بر درت ، در باز كن * يك دمم با خويشتن دمساز كن آفتابى ، از تو دورى چون كنم ؟ * سايهام ، بى تو صبورى چون كنم ؟ گر چه همچون سايهام از اضطراب * در جَهَم در روزنت چون آفتاب هفت گردون را در آرم زيرِ پر * گر فرو آرى بدين سر گشته سر مىروم با خاك جانى سوخته * ز آتِش جانم جهانى سوخته پاى از عشقِ تو در گل مانده * دست از شوقِ تو بر دل مانده مى برآيد ز آرزويت جان ز من * چند باشى بيش ازين پنهان ز من دخترش گفت اى خرف از روزگار * سازِ كافور و كفن كن ، شرم دار چون دمت سرد است ، دمسازى مكن * پير گشتى قصدِ دل بازى مكن اين زمان عزمِ كفن كردن تو را * بهترت آيد كه عزمِ من تو را كى توانى پادشاهى يافتن * چون بسيرى نان نخواهى يافتن شيخ گفتش گر بگويى صد هزار * من ندارم جز غمِ عشقِ تو كار عاشقى را چه جوان چه پير مرد * عشق بر هر دل كه زد تأثير كرد گفت دختر گر تو هستى مردِ كار * چار كارت كرد بايد اختيار : سجده كن پيشِ بُت و قرآن بسوز * خمر نوش و ديده از ايمان بدوز